محرم

جمعه ای دیگر به سر شد . . .


نیستم قابل ولی جانم فدای مهدی است

بهترین گلواوه ی شعرم به پای مهدی است



همچو موری که بَرد نزد سلیمان تحفه‌ای

تحفه‌ای در کف ندارم که سزای مهدی است



بلبل شوریده مست و بیقرار و خسته دل

خوشترین نغمه که خوانَد از برای مهدی است



افضل الاعمال شیعه انتظار حجت است

گر دلی مانده به سینه در هوای مهدی است



جمعه‌ای دیگر به سر شد ، شیعه مانده چشم به ره

چشم به جاده دوختن کار گدای مهدی است



از فراقت همچو شمع ، تبدار و سوزانم بیا

هر دم این بیمار محتاج دوای مهدی است



تو کجایی؟ در مدینه یا بقیع یا کربلا ؟

هر کجا را بنگرم یک رد پای مهدی است



کینه توزان تا بن دندان مسلح گشته‌اند

افتخار شیعیان آن ذوالفقار مهدی است



فتنه‌ها کردند به پا کو عافیت؟ یابن الحسن

منتظر هر لحظه محتاج دعای مهدی است



خیل جانبازان برای یاری‌اش آماده‌اند

نیمه جانی گر بمانده آن فدای مهدی است



پس سخن کوتاه باید یک کلام و والسلام

نیستم قابل ولی جانم فدای مهدی است

شعر ها را به قشنگی دهن می سنجند. . .

روزگاری است همه غصه و غم می خواهند

زلزله جنس تکان دادن بم می خواهند 



گرگ هستند لباس بُزِ ((گَر)) می پوشند 

به نفهمی زده خودرا جُلِ خر می پوشند



عشق را با لب و ابرو و بدن می سنجند 

شعرهارا به قشنگی ِ دهن می سنجند 



خب طبیعی است که اینجا همه حافظ باشند 

در غزل گفتن از چشم تو نافذ باشند 



عشق هایی که همه مثل نخ پوسید است 

چه کسی آخر از آن مهر و وفایی دید است 



عشق هایی که به یک نصف پیامک بند است 

مایه ی درد سر و عاقبتش هم خند است 



عرعر از ته دل مثل الاغی سر مست 

خنده ی تیر ه تر از جنس کلاغی سر مست 



صبح زودی من از این شهر شما خواهم رفت 

با دل خون خود از دست خدا ، خواهم رفت 



می روم سر به بیابان بگذارم هرچند 

دل من مانده در اندوه حسابی در بند 



می روم جرعه بنوشم کمکی مست کنم 

می روم مست کنان، آنچه نبایست کنم 



بی خیال همه ی آدم و عالم بشوم 

یا نه یکبار همانند تو آدم بشوم 



آنقدر مست کنم. . . مست کنم. . . مست کنم 

گور بابای همه ،آنچه نبایست کنم 



بروی پیش خدا، باز شکایت بکنی 

از من و مستی بسیار حکایت بکنی 



گفته بودم که من از شهر شما خواهم رفت 

با دل خون خود از دست خدا خواهم رفت 



خواستم در بروم کوزه به دستانم بود 

هوس می زدن و راه بیابانم بود 



محتسب راه گرفت و دل من را خون کرد 

هوس می زدن از سینه ی من بیرون کرد 



ناگهان سنگ زده و کوزه ی می را بشکست 

گفت بی دین به کجا عزم سفر داری مست 



گفتم امروز مرا گر تو مراعات کنی 

بهتر از اینکه نود سال مناجات کنی 



گفت کافر سخن کفر نگو بی پروا 

بر حذر باش تو از آتش روز عقبا 



محتسب تاب نیاورد و سرم را بشکست 

بد تر از آن دلک ِ در به درم را بشکست 



بر زمین خوردم و انگار که بیهوش شدم 

یا نه از باده ی لبریز تو مدهوش شدم 



رفتم آنجا که همه مست تر از من بودند 

فارغ از دبدبه و کبکبه ی تن بودند 



تا نفس بود حسابی می و باده خوردم 

آخرش حرف دل خویش نگفته. . . مردم . . .


سید مهدی نژاد هاشمی(شوریده)

آینه های شکسته دل . . .

دارند سینه بر در و دیوار می زنند 

گنجشکهای خسته تو را جار می زنند 



دیریست رنگ و روی درختان پریده است 

بی مایگان تبر به سپیدار می زنند 



خطی به روی نام اقاقی کشیده و . . .

حتی به روی پنجره افسار می زنند



حالا شناسنامه ی من درد می کند 

می نالم و دوباره به من خار می زنند 



می نالم از دل خودم و خارهای پست . . .

آنها که زخم و طعنه ی بسیار می زنند 



اینگونه است که نفسم درد می کند . . .

انگار جسم و روح مرا دار می زنند 



آقا. . . بیا که آینه های شکسته دل . . .

بی شک بدون روی تو زنگار می زنند 



سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)

دل از عذاب غیبت کبری نمی کنی


آقا سری به سایه ی ما هم نمی زنی 

دلها که سوختند و ندارند مأمنی 



چشم انتظار ، بی تو سراپا تمام اشک

بنشسته اند جمع گدایان الکنی



قحطی ِ عشق، سر زده بر آسمان ، بیا

تا گنج التفات تو ما را کند غنی



ما خسته ایم و خسته تر از ما تویی ، چرا

دل از عذاب ِ غیبت کبری نمی کَنی ؟



دیگر نکن بهانه که آلوده دامنم

بی تو چگونه جان دهد آلوده دامنی ؟



گرگان یأس ، زندگی ام را دریده اند

از من اثر نمانده بجز پاره پیرهنی



با اینهمه ، به لطف تو،من دل خوشم که باز

پاسخ دهی به اوج تمنای چون منی




مرضیه خدیر

قبله گاه همه

نیازمند توایم ای پناهگاه همه

چراغ خانه تو چلچراغ راه همه



بلا و زلزله و سیل در تمام جهان

نشان خبط و گناه است و اشتباه همه



خجل شدیم و سر افکنده از نگاه شما

زمان دیدن پرونده سیاه همه



مدار گردش شمس و قمر دو چشمانت

و طاق ابروی زیبات قبله گاه همه



به درب خانه تو حك شده به خط جلي

که بیت حضرت مهدی ست جان پناه همه



بیا که خسته شدیم پس چرا نمی آیی

تو مالک دل مایی و پادشاه همه



غروب جمعه شده با شما « ظفر » گوید

نیامدی گل نرگس ، بیا پناه همه




حامد ظفر

از وادی عشق!

میان قصه های عشق

شنیدی دل شود عاقل ؟

دل پروانه ی شیدا

شود از غنچه اش غافل ؟




بگوید قلب دلتنگی

که من از عشق بیزارم ؟

و در ره مانده ای گوید

که باید دست بردارم ؟




به جز در قصه های عشق

گوارا بوده طعم درد

شنیدی فصل شیدایی

طلسم خستگی گردد ؟




شنیدی عاشقی گوید

که من از عاشقی سیرم ؟

و حتی وقت دلتنگی

نگوید بی تو می میرم ؟




غم و تنهائی و دوری

شود پیروز بر این دل ؟

فقط یکبار ـ نه یکبار ـ

شنیدی دل شود عاقل ؟




نگو افسانه ای تلخ است

نگو دل می کَنی آخر

نگو دنبال چه هستی

میان تلّ خاکستر ؟




که من از وادی ِ عشقم

طلسمم کرده شیدایی

دل ِ عاشق نمی میرد

به ضرب تیغ تنهایی!




نرگس عینی

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

عمری است که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم



او منتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

هنوز

در وجودم با تو درگيرم هنوز

بي تو در هر لحظه مي ميرم هنوز



خوب يا بد زندگي افسانه ايست

من به اين افسانه زنجيرم هنوز



زندگي چون يك تبر ،من يك درخت

با تبر عمريست درگيرم هنوز



باز هم تقدير قلبم را شكست

من خودم هم دست تقديرم هنوز



زايشي از غم درونم باز هست

در خودم در حال تكثيرم هنوز



عشق آمد راه قلبم بسته بود

جاده اي در دست تعميرم هنوز




علی نظام دوست

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد

گفتند دیگر نیست ، جز این دفتر ِ زرد

این دست خط ِ مانده از پرواز ِ یک مرد



در پرسه های مرز، هنگام ِ تجسس

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد



با دست خط کهنه ای از خط گذشته

آنسوی مین ها بود ، پشت ِ بوته ای زرد



بوی عجیب ِ شیمیایی داشت انگار

دفتر زبانش بسته بود و سرفه می کرد



تک سرفه ها وقتی ورق می خورد در باد

صدها غزل پر می کشیدند آه برگرد



حتی پلاکی ، استخوانی نیست ، اما

دفتر نشانی بود ، از ایام ِ نامرد



تنها نشانش یک ورق قرآن ِ کوچک

در لای دفتر مانده یک هم رزم، همدرد



یک قطعه عکس ِ کهنه و بی رنگ مانده

پر از گلایه ، چشمهایی خسته و سرد



پر از سکوت اما پر از فریاد ها بود

این دفتر ِآواره ی غمگین و شبگرد



در پرسه های مرز ، هنگام ِ تجسس

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد . . . 




اکرم بهرامچی

جمعه ها به هوای شماییم

حضرت مهدی (عج)  فرمودند :

ستمگران پنداشتند که حجت خدا از بین رفته است ، در حالی که اگر به ما اجازه سخن گفتن داده می شد ، هر آینه تمام شک ها را از  بین می بریدم .

رسول خدا(ص) فرمود: در روز جمعه ساعتى است كه بنده مسلمان در آن وقت چیزى از خدا نخواهد مگر آن كه خداوند به او عطا گرداند و آن وقتى است كه نیمه خـورشید به سوى مغرب نزدیك گردد. ( مسند فاطمه الزهراء ، ص 221)


 

هفت سین

هفت سین آغاز شد با یک فریب

چیدآدم ازدرختی چند "سیب"



امر شد ،از این خوراکی بگذرید

"سرکشی" کردند، جفت بی شکیب



امر خالق برنچیدن هیچ بود

امر حوا بود و آدم بی نصیب



در غضب شدخالق از این سرکشی

باهمان حالت به آنها زد نهیب



سین سوم ،یک "سفر" باید کنید

زین مکان بیرون به دنیایی غریب



گفت شیطان غم زدل بیرون کنید

غربت این دنیاست ،آن دنیا قریب



داد ارزان آدم آنجا را ز دست

از فراز افتاد محکم بر نشیب



سین چهارم "سخت" شد این زندگی

حیف از آن باغ و گلستان عجیب



پنجمی بازار شیطان "سکه" شد

حیلت و قتل برادر یا رغیب



سین شش هرجا که آدم پا نهاد 

"سبز"شد با روی زیبا یا مهیب



سین هفتم کی شود "سیر" آدمی

از تغافل تا فتادن در لهیب



منصور عقیلی

اولین روز دبستان بازگرد

اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن


شعر از : محمد علی حریری جهرمی

تکراری اند مثل همیشه دقیقه ها


دیگر کسی به فکر درختان باغ نیست

یا در پی زدودن اندوه تاق نیست



باور کنید پنجره ها را شکسته اند

انگار سال هاست کسی در اتاق نیست



بادی شدید می وزد و زوزه می کشد

سرما نفوذ کرده مجال فراغ نیست



آلوده می کند همه جا را هوای غم

در آسمان بجز فوران کلاغ نیست



دزدیده اند سیب درختان باغ را . . .

این دزدی بزرگ که در حد ِ زاغ نیست



تکراری اند مثل همیشه دقیقه ها

در روزنامه ها خبری داغ ِداغ نیست



باید پناه برد به خانه ولی چه سود . . .

وقتی فروغ آتش ِ گرم ِاجاق نیست



شبها صدای سرفه ی اندوهبار باغ

از دوردست می رسد و چلچراغ نیست . . .



تا چشم روشنی بدهد که طلوع صبح

همراه با زبانه ی درد ِفراق نیست




سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)

گفتم خدایا...

گفتم : خدایا از همه دلگیرم                        گفت : حتی از من

گفتم : خدایا دلم را ربودنند                         گفت : پیش از من 

گفتم : خدایا چقدر دوری                           گفت تو یا من 

گفتم : خدایا تنها ترینم                              گفت : پس من 

گفتم : خدایا کمک خواستم                        گفت : از غیر من 

 گفتم : خدایا دوستت دارم                         گفت : بیش از من 

 گفتم : خدایا اینقدر نگو من                         گفت : من تو ام تو من . . .

آقا وسط هفته بیا تک نفره

شوریده نوشته ام و بی تفصیل است

آهنگ ِ نوشته ای که بی ترتیل است



آقا تو ببخش با صراحت گفتم

این لهجه شبیه لهجه ی هابیل است



باید وسط ِ هفته بیایی آقا

دیریست که جمعه های ما تعطیل است



خوابیم و یا مصلحتی خواب آلود

کو ؟سیصد و سیزده نفر در ایل است ؟



در قرنِ یخی و قرن ِ چت ، اینترنت

نسلی که به جا مانده، از آن قابیل است



آقا وسط ِ هفته بیا ، تک نفره

چشم من و ما فقط به این تعجیل است




اکرم بهرامچی

خشكساليست ولي ، تو فراوان بنويس

پاي تكبير درخت، رقص باران بنويس

و اکر چتري نيست ، كمي آسان بنويس



سجده ی قامت برگ ، ریشه در رقصِ ِ قنوت

شاخه در حال ِ ركوع ، مشق ايمان بنويس




از فلوتي كه خدا، مي نوازد آرام

روي نت های قنوت ، درس انسان بنويس




كوچه را دور بزن ، كوچه ها منحني اند

فرم ِ این حادثه را ، شکل ِ میدان بنويس



زنگ ِ فریاد سكوت ، در هوا پيچيده ست

گوش كن همهمه را ، كمي از آن بنويس




فصل ناهنجاريست ، فصل بی برکی ِ باغ

خشكساليست ولي ، تو فراوان بنويس




اکرم بهرامچی

عید شما مبارک

ای احسنُ الاحوال ، حـُول ِ حال ِ تحویل

هر آیه از هر سوره را تعبیر ، تأویل



افتاده جسم سفره‌مان بی‌روح بر خاک

ای هفت‌سین سفره‌ها ، تعجیل تعجیل . . .

انتظار انتظار انتظار

برای آمدنت ، انتظار ، غمگین است

دل ِ گرفته ی این روزگار ، غمگین است



گذشت فصل زمستان ولی ببین بی تو

چقدر چهره ی فصل بهار غمگین است



اگرچه زاهد ک روزه دار ، خوابیده

ولیکن عاشق شب زنده دار ، غمگین است



هنوز مثل گذشته ، ندای حق یا حق

شبیه قصه ی حلاج و دار ، غمگین است



حریم خانه ی مادر بزرگ غرق دعاست

نگاه ساعت شماطه دار ، غمگین است



کویر قلب مرا آتش تو سوزانده

بر او به رسم تسلی ببار ، غمگین ست . . .




مرضیه خدیر

انتظار انتظار انتظار

اگر بمیرم از این انتظار، می آیی ؟

برای دیدن سنگ مزار ، می آیی ؟



منم ، همان که به یادت قرار می گیرم

و دل خوشم که تو هم بی قرار می آیی !



شکار کرده دلم را هوای دیدارت

بگو که با من ِ زخمی کنار می آیی



هنوز منتظر لنگه کفش شیشه ای ام !

برای بردن من ، ای سوار ، می آیی؟



بگو بگو که پس از این مسیر طولانی

تویی که از دل ِ گرد و غبار می آیی



خدا کند که نمیرد امید در عاشق . . .

دلم خوش است که این نوبهار می آیی . . .




مرضیه خدیر

كاش بودي تا دلم تنها نبود

كاش بودي تا دلم تنها نبود 

غمزده ، افسرده حال اينجا نبود



كاش در عشق من و تو نازنين

اينهمه شايد، اگر، اما نبود



فرض كن حسي به نام عشق نيست

فرض كن حسي ميان ما نبود



من تفال مي زدم، حافظ نوشت

حاصل جمع تو و او، ما نبود 



كاش مي شد لااقل مرز وصال

انتهاي وسعت دريا نبود



ماه شبهاي مني ، من ديدة ام 

ماه شبها اينهمه زيبا نبود



كاش بودي تا دلم تنها نبود 

كاش بودي تا غمت اينجا نبود




سید قاسم نظام

عمرم گذشت و وصلت ياري نيافتم

عمرم گذشت و وصلت ياري نيافتم

اشكم چكيد و چشم خماري نيافتم



عاشق شدم ولي زبي مهري رقيب 

جزغم که با من است نگاری نیافتم 



زان آب آتشين كه بوِدكام دل كنون

جز تنگناي غم مفر فراري نيافتم



افسوس مي خورم كه طاقت اين دل تمام شد 

شامم چو گشت سيه باز قراري نيافتم 



با من بگو قراردل كنون گر ميسر است 

گشتم خزان در گهت اي يار و دياري نيافتم!




مژگان مرادي

شور و شوقی تازه در چشم ترم پیدا نشد

شور و شوقی تازه در چشم ترم پیدا نشد 

مو به مو گشتم ولی بال و پرم پیدا نشد 



شانه بر دیوار دارم تکیه گاهم سنگ سخت . . .

ساقه ی نیلوفری دور و برم پیدا نشد 



سوختم از بیخ و بن ، آتش گرفتم از درون 

جستجو کردم خودم را پیکرم پیدا نشد 



کودک احساس من نابود شد ، برباد رفت 

در غریبی سوختم خاکسترم پیدا نشد 



شب تراوش کرده در افکار سیلی خورده ام 

طرحی از لبخند میخک در سرم پیدا نشد 



زخم زهرآلوده ای افتاده بر اندام من 

سایه ای از هیچ کس در بسترم پیدا نشد 



تا کجا باید به دنبال بهار آواره بود . . .

قحط سالی آمده نیلوفرم پیدا نشد 



وای بر من ، داد از شب ، وای بر این روزگار

عمر رفت و روزهای بهترم پیدا نشد 



جستجوهای تو بیهودست هر شب ای پلنگ . . .

عکس مهتابی دورن ساغرم پیدا نشد . . .




سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)

تو را از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ

تو را از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ

مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ



میان های های گریه گفتم دوستت دارم

از این دنیا گذشتم ای ز جان بهتر خداحافظ



برای آنکه دردم کم شود از من نهان گشتی

ولی با رفتنت شد دردم افزون تر خداحافظ *



تو گرم مهربانی ها شدی آری نمی دانی

به آتش می کشد من را هنوز آذر خداحافظ 



مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را

برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ



تنم می سوزد از تب سالها اینگونه خوابیدم

در آغوش غمت با دیدگانی تر خداحافظ



به محض آنکه چشمم روی هم آید تو را بینم

نمی دانی چه دارم می کشم یکسر خداحافظ



سکوتم بغض بی حدیست جاری تا به روز حشر

سکوتت جور پنهانیست ای دختر خداحافظ



صدای در شنیدم باز کردم غصه ای نو بود

به خواری گشته ام بازیچه ی این در خداحافظ



به محض آنکه گفتم می روم با خنده ای گفتی

برو هر جا که می خواهد دلت بهتر خداحافظ




احسان اکابری

دید مجنون دختری مست و ملنگ

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او


با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی

بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟

زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر

ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است

او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی

خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست

با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین

او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله

گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور

عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر

عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار

راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای

این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟

بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت

تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده

یا همین عذار شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش

با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده

ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام

پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز

اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار

بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب

گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین

بشکند این «‌ دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک

حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من

می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در

فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است

آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام

خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا

یا ضامن آهو


دلم را زیر و رو کن با نگاهت مثل آهو ها 

دلم می خواهد امشب پر شوم از عطر شب بو ها 



غریبی می کنم آقا بدور از صحن و ایوانت 

شبیه مرغ دور افتاده ای از برج و باروها 



دلم می گیرد از این زرق و برق چهره ی دنیا . . .

به سرعت دور باید شد حسابی از هیا هو ها 



ندارد طعم شیرینی عسلها بی تو آقا جان . . .

بریز از شهد ایوان ِ طلا جامی به کندوها



نمی دانم چگونه باید آمد پیشتان اینک . . .

دلم جا خورده یکباره ندارد بنیه زانوها



چگونه منطقی باشد ، قلم در محضرت آقا . . .

شکسته ، پیش و روتان منطق ِ خشک ِ ارسطوها 



غزل خوان و خرامان روبه درگاه شما امشب

شبیه موج می آیند فوجی از پرستو ها 



شکوفه می دهد گلهای چشم عاشقان تک تک . . . 

چه زیبا و سبک بالند اینجا دسته ی قوها . . .



دلم را می زنم من هم به دریای شما امشب

خودش آرام می آید نیازی نیست پاروها 



چه ساز دل نشینی می برد هوش از سر آدم 

گمانم عرش هشتم می زند بر طبل جاشوها 



من از آلام دنیا، تا ابد دیگر نمی ترسم . . .

رسیده عرش هشتم دل کنار نوش داروها . . .




سید مهدی نژادهاشمی (م- شوریده)

ماندن یا نماندن مساله این است


گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد 



می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی 

ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد



آماده بود از سر خود وا کند مرا 

قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد



من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم 

اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد 



اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت 

مختار بود و دست قضا را بهانه کرد 



گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .

پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد 



می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .

سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد 



می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست 

صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد 



او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .

حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد



بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش 

قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد 




سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)


شد پرستار خری، کره‌خری بازیگوش

کوچک اما به زکاوت برتر از هر خرگوش



گفت با بز که طبیبا!. . . درد را می‌دانی

می‌شود نسخه‌ی او، بر من نادان خوانی؟



بز که احساس بدی مثل جهالت می‌کرد

دست بر ریش‌کشان فکر دلالت می‌کرد



گفت این خر، ظاهرا کاه زیادی خورده!

من یقین دارم از این وضع به زودی مرده!



کره‌خر دید که بز، حرف گزافی زده است

از مرض هیچ نمی‌داند و لافی زده است



عرعری کرد و به او گفت که ای بزبز پیر

روزهاست کاه نداریم، به چه گردیده اسیر؟



بز، سرفه کنان گفت: «پس. . . غم خورده!

کاه در خانه نبوده، خودکشی، سم خورده!»



کره خر گفت بگو مزد تو آخر چند است

این طبابت، به ریشمندی تو پابند است



ریشمندان که هنر در کفشان ناپیداست

پی اندیشه برو، ریش که پشم پیداست!


. . .خر، بیا در بر رود، شسته و پاشویه شوی

بگذاری غم خود، کَنده از این مویه شوی



گرچه من کره‌خرم، لیک اندیشه کنم

ریش بر چهره ندارم. . . عقل را پیشه کنم



امیر مهدی راد (یار)



ارزشش را داشت


ارزشش را داشت عاشقتر شوم

ساقه‌ی بی تاب نیلوفر شوم



ارزشش را داشت با تنهاییم

با صلیب عشق همبستر شوم



عشق مفهومی به دور از عقل بود

ارزشش را داشت خیره‌سر شوم



بی تو تعریفی ندارد حال من

رد نشو ، بگذار تا بهتر شوم



خوب من کافی‌ست تا لب تر کنی

حاضرم اعجوبه‌ای دیگر شوم!



حس اندوهی مضاعف می‌کنم

خاطراتت را که یادآور شوم



اولین دیدارمان را ثبت کن

تا حریف مصرع آخر شوم



تیر بارانم بکن با آذرخش

تا مطیع شعله‌ی آذرشوم




مینا فتوحی

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است 

پشت سر هر آنچه که دوستش می داری

و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی

بهتر است بالاتر را نگاه نکنی

زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد 

و او آنقدر بزرگ است 

که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند




پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی

اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح

خدا چندان کاری به کارَت ندارد

اجازه می دهد که عاشقی کنی

تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .




اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی

خدا با تو سختگیرتر می شود

هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر 

و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر

بیشتر باید از خدا بترسی

زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد

مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند




پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است 

و هر گامی که تو در عشق برمی داری

خدا هم گامی در غیرت برمی دارد

تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر

و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است 

و وصل چه ممکن و عشق چه آسان




خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد 

و معشوقت را درهم می کوبد

معشوقت ، هر کس که باشد 

و هر جا که باشد و هر قدر که باشد

خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد

معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی 

و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است

ناامیدی ازاینجا و آنجا

ناامیدی از این کس و آن کس

ناامیدی از این چیز و آن چیز




تو ناامید می شوی و گمان می کنی 

که عشق بیهوده ترین کارهاست

و برآنی که شکست خورده ای 

و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق 

و آن همه عشق را تلف کرده ای

اما خوب که نگاه کنی 

می بینی حتی قطره ای از عشقت

حتی قطره ای هم هدر نرفته است 

خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته 

و به حساب خود گذاشته است




خدا به تو می گوید: 

مگر نمی دانستی 

که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟ 

تو برای من بود که این همه راه آمده ای 

و برای من بود که این همه رنج برده ای 

و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای

پس به پاس این ؛

قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم 

و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.

و این ثروتی است که هیچ کس ندارد

تا به تو ارزانی اش کند 




فردا اما تو باز عاشق می شوی 

تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر

تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر




راستی : 

اما چه زیباست 

و چه باشکوه و چه شورانگیز 

که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!
 
عرفان نظرآهاری