محرم
نیستم قابل ولی جانم فدای مهدی است
بهترین گلواوه ی شعرم به پای مهدی است
همچو موری که بَرد نزد سلیمان تحفهای
تحفهای در کف ندارم که سزای مهدی است
بلبل شوریده مست و بیقرار و خسته دل
خوشترین نغمه که خوانَد از برای مهدی است
افضل الاعمال شیعه انتظار حجت است
گر دلی مانده به سینه در هوای مهدی است
جمعهای دیگر به سر شد ، شیعه مانده چشم به ره
چشم به جاده دوختن کار گدای مهدی است
از فراقت همچو شمع ، تبدار و سوزانم بیا
هر دم این بیمار محتاج دوای مهدی است
تو کجایی؟ در مدینه یا بقیع یا کربلا ؟
هر کجا را بنگرم یک رد پای مهدی است
کینه توزان تا بن دندان مسلح گشتهاند
افتخار شیعیان آن ذوالفقار مهدی است
فتنهها کردند به پا کو عافیت؟ یابن الحسن
منتظر هر لحظه محتاج دعای مهدی است
خیل جانبازان برای یاریاش آمادهاند
نیمه جانی گر بمانده آن فدای مهدی است
پس سخن کوتاه باید یک کلام و والسلام
نیستم قابل ولی جانم فدای مهدی است
روزگاری است همه غصه و غم می خواهند
زلزله جنس تکان دادن بم می خواهند
گرگ هستند لباس بُزِ ((گَر)) می پوشند
به نفهمی زده خودرا جُلِ خر می پوشند
عشق را با لب و ابرو و بدن می سنجند
شعرهارا به قشنگی ِ دهن می سنجند
خب طبیعی است که اینجا همه حافظ باشند
در غزل گفتن از چشم تو نافذ باشند
عشق هایی که همه مثل نخ پوسید است
چه کسی آخر از آن مهر و وفایی دید است
عشق هایی که به یک نصف پیامک بند است
مایه ی درد سر و عاقبتش هم خند است
عرعر از ته دل مثل الاغی سر مست
خنده ی تیر ه تر از جنس کلاغی سر مست
صبح زودی من از این شهر شما خواهم رفت
با دل خون خود از دست خدا ، خواهم رفت
می روم سر به بیابان بگذارم هرچند
دل من مانده در اندوه حسابی در بند
می روم جرعه بنوشم کمکی مست کنم
می روم مست کنان، آنچه نبایست کنم
بی خیال همه ی آدم و عالم بشوم
یا نه یکبار همانند تو آدم بشوم
آنقدر مست کنم. . . مست کنم. . . مست کنم
گور بابای همه ،آنچه نبایست کنم
بروی پیش خدا، باز شکایت بکنی
از من و مستی بسیار حکایت بکنی
گفته بودم که من از شهر شما خواهم رفت
با دل خون خود از دست خدا خواهم رفت
خواستم در بروم کوزه به دستانم بود
هوس می زدن و راه بیابانم بود
محتسب راه گرفت و دل من را خون کرد
هوس می زدن از سینه ی من بیرون کرد
ناگهان سنگ زده و کوزه ی می را بشکست
گفت بی دین به کجا عزم سفر داری مست
گفتم امروز مرا گر تو مراعات کنی
بهتر از اینکه نود سال مناجات کنی
گفت کافر سخن کفر نگو بی پروا
بر حذر باش تو از آتش روز عقبا
محتسب تاب نیاورد و سرم را بشکست
بد تر از آن دلک ِ در به درم را بشکست
بر زمین خوردم و انگار که بیهوش شدم
یا نه از باده ی لبریز تو مدهوش شدم
رفتم آنجا که همه مست تر از من بودند
فارغ از دبدبه و کبکبه ی تن بودند
تا نفس بود حسابی می و باده خوردم
آخرش حرف دل خویش نگفته. . . مردم . . .
سید مهدی نژاد هاشمی(شوریده)
حضرت مهدی (عج) فرمودند :
ستمگران پنداشتند که حجت خدا از بین رفته است ، در حالی که اگر به ما اجازه سخن گفتن داده می شد ، هر آینه تمام شک ها را از بین می بریدم .

رسول خدا(ص) فرمود: در روز جمعه ساعتى است كه بنده مسلمان در آن وقت چیزى از خدا نخواهد مگر آن كه خداوند به او عطا گرداند و آن وقتى است كه نیمه خـورشید به سوى مغرب نزدیك گردد. ( مسند فاطمه الزهراء ، ص 221)
اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند
درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس
کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ
همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید
همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار
کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود
کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش
ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن
شعر از : محمد علی حریری جهرمی
گفتم : خدایا از همه دلگیرم گفت : حتی از من
گفتم : خدایا دلم را ربودنند گفت : پیش از من
گفتم : خدایا چقدر دوری گفت تو یا من
گفتم : خدایا تنها ترینم گفت : پس من
گفتم : خدایا کمک خواستم گفت : از غیر من
گفتم : خدایا دوستت دارم گفت : بیش از من
گفتم : خدایا اینقدر نگو من گفت : من تو ام تو من . . .

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ
خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او
با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)
من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی
نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی
عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک
موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی
بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)
خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟
چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده
دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟
ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟
قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود
دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی
قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود
تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟
زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای
رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ ِگوشم نخوان
تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟
خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر
ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف
آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است
او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی
خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست
با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین
او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله
گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور
عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر
عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار
راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای
این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟
بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت
تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده
یا همین عذار شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش
با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده
ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام
پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز
اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار
بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب
گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین
بشکند این « دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک
حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من
می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در
فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است
آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام
خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا