جمعه ای دیگر به سر شد . . .


نیستم قابل ولی جانم فدای مهدی است

بهترین گلواوه ی شعرم به پای مهدی است



همچو موری که بَرد نزد سلیمان تحفه‌ای

تحفه‌ای در کف ندارم که سزای مهدی است



بلبل شوریده مست و بیقرار و خسته دل

خوشترین نغمه که خوانَد از برای مهدی است



افضل الاعمال شیعه انتظار حجت است

گر دلی مانده به سینه در هوای مهدی است



جمعه‌ای دیگر به سر شد ، شیعه مانده چشم به ره

چشم به جاده دوختن کار گدای مهدی است



از فراقت همچو شمع ، تبدار و سوزانم بیا

هر دم این بیمار محتاج دوای مهدی است



تو کجایی؟ در مدینه یا بقیع یا کربلا ؟

هر کجا را بنگرم یک رد پای مهدی است



کینه توزان تا بن دندان مسلح گشته‌اند

افتخار شیعیان آن ذوالفقار مهدی است



فتنه‌ها کردند به پا کو عافیت؟ یابن الحسن

منتظر هر لحظه محتاج دعای مهدی است



خیل جانبازان برای یاری‌اش آماده‌اند

نیمه جانی گر بمانده آن فدای مهدی است



پس سخن کوتاه باید یک کلام و والسلام

نیستم قابل ولی جانم فدای مهدی است

شعر ها را به قشنگی دهن می سنجند. . .

روزگاری است همه غصه و غم می خواهند

زلزله جنس تکان دادن بم می خواهند 



گرگ هستند لباس بُزِ ((گَر)) می پوشند 

به نفهمی زده خودرا جُلِ خر می پوشند



عشق را با لب و ابرو و بدن می سنجند 

شعرهارا به قشنگی ِ دهن می سنجند 



خب طبیعی است که اینجا همه حافظ باشند 

در غزل گفتن از چشم تو نافذ باشند 



عشق هایی که همه مثل نخ پوسید است 

چه کسی آخر از آن مهر و وفایی دید است 



عشق هایی که به یک نصف پیامک بند است 

مایه ی درد سر و عاقبتش هم خند است 



عرعر از ته دل مثل الاغی سر مست 

خنده ی تیر ه تر از جنس کلاغی سر مست 



صبح زودی من از این شهر شما خواهم رفت 

با دل خون خود از دست خدا ، خواهم رفت 



می روم سر به بیابان بگذارم هرچند 

دل من مانده در اندوه حسابی در بند 



می روم جرعه بنوشم کمکی مست کنم 

می روم مست کنان، آنچه نبایست کنم 



بی خیال همه ی آدم و عالم بشوم 

یا نه یکبار همانند تو آدم بشوم 



آنقدر مست کنم. . . مست کنم. . . مست کنم 

گور بابای همه ،آنچه نبایست کنم 



بروی پیش خدا، باز شکایت بکنی 

از من و مستی بسیار حکایت بکنی 



گفته بودم که من از شهر شما خواهم رفت 

با دل خون خود از دست خدا خواهم رفت 



خواستم در بروم کوزه به دستانم بود 

هوس می زدن و راه بیابانم بود 



محتسب راه گرفت و دل من را خون کرد 

هوس می زدن از سینه ی من بیرون کرد 



ناگهان سنگ زده و کوزه ی می را بشکست 

گفت بی دین به کجا عزم سفر داری مست 



گفتم امروز مرا گر تو مراعات کنی 

بهتر از اینکه نود سال مناجات کنی 



گفت کافر سخن کفر نگو بی پروا 

بر حذر باش تو از آتش روز عقبا 



محتسب تاب نیاورد و سرم را بشکست 

بد تر از آن دلک ِ در به درم را بشکست 



بر زمین خوردم و انگار که بیهوش شدم 

یا نه از باده ی لبریز تو مدهوش شدم 



رفتم آنجا که همه مست تر از من بودند 

فارغ از دبدبه و کبکبه ی تن بودند 



تا نفس بود حسابی می و باده خوردم 

آخرش حرف دل خویش نگفته. . . مردم . . .


سید مهدی نژاد هاشمی(شوریده)