ماییم که در غیبت کبری ماندیم

عمری است که از حضور او جا ماندیم

در غربت سرد خویش تنها ماندیم



او منتظر است تا که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

هنوز

در وجودم با تو درگيرم هنوز

بي تو در هر لحظه مي ميرم هنوز



خوب يا بد زندگي افسانه ايست

من به اين افسانه زنجيرم هنوز



زندگي چون يك تبر ،من يك درخت

با تبر عمريست درگيرم هنوز



باز هم تقدير قلبم را شكست

من خودم هم دست تقديرم هنوز



زايشي از غم درونم باز هست

در خودم در حال تكثيرم هنوز



عشق آمد راه قلبم بسته بود

جاده اي در دست تعميرم هنوز




علی نظام دوست

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد

گفتند دیگر نیست ، جز این دفتر ِ زرد

این دست خط ِ مانده از پرواز ِ یک مرد



در پرسه های مرز، هنگام ِ تجسس

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد



با دست خط کهنه ای از خط گذشته

آنسوی مین ها بود ، پشت ِ بوته ای زرد



بوی عجیب ِ شیمیایی داشت انگار

دفتر زبانش بسته بود و سرفه می کرد



تک سرفه ها وقتی ورق می خورد در باد

صدها غزل پر می کشیدند آه برگرد



حتی پلاکی ، استخوانی نیست ، اما

دفتر نشانی بود ، از ایام ِ نامرد



تنها نشانش یک ورق قرآن ِ کوچک

در لای دفتر مانده یک هم رزم، همدرد



یک قطعه عکس ِ کهنه و بی رنگ مانده

پر از گلایه ، چشمهایی خسته و سرد



پر از سکوت اما پر از فریاد ها بود

این دفتر ِآواره ی غمگین و شبگرد



در پرسه های مرز ، هنگام ِ تجسس

در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد . . . 




اکرم بهرامچی

جمعه ها به هوای شماییم

حضرت مهدی (عج)  فرمودند :

ستمگران پنداشتند که حجت خدا از بین رفته است ، در حالی که اگر به ما اجازه سخن گفتن داده می شد ، هر آینه تمام شک ها را از  بین می بریدم .

رسول خدا(ص) فرمود: در روز جمعه ساعتى است كه بنده مسلمان در آن وقت چیزى از خدا نخواهد مگر آن كه خداوند به او عطا گرداند و آن وقتى است كه نیمه خـورشید به سوى مغرب نزدیك گردد. ( مسند فاطمه الزهراء ، ص 221)


 

هفت سین

هفت سین آغاز شد با یک فریب

چیدآدم ازدرختی چند "سیب"



امر شد ،از این خوراکی بگذرید

"سرکشی" کردند، جفت بی شکیب



امر خالق برنچیدن هیچ بود

امر حوا بود و آدم بی نصیب



در غضب شدخالق از این سرکشی

باهمان حالت به آنها زد نهیب



سین سوم ،یک "سفر" باید کنید

زین مکان بیرون به دنیایی غریب



گفت شیطان غم زدل بیرون کنید

غربت این دنیاست ،آن دنیا قریب



داد ارزان آدم آنجا را ز دست

از فراز افتاد محکم بر نشیب



سین چهارم "سخت" شد این زندگی

حیف از آن باغ و گلستان عجیب



پنجمی بازار شیطان "سکه" شد

حیلت و قتل برادر یا رغیب



سین شش هرجا که آدم پا نهاد 

"سبز"شد با روی زیبا یا مهیب



سین هفتم کی شود "سیر" آدمی

از تغافل تا فتادن در لهیب



منصور عقیلی

اولین روز دبستان بازگرد

اولین روز دبستان بازگرد
کودکیها شاد و خندان بازگرد

بازگرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیبا ترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد چاپلوس

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبرا می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترهامان به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی بابا روی برگ

همکلاسی های من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسی های درس و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک میشدیم
لااقل یک روز کودک میشدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
باز گرد این مشق ها را خط بزن


شعر از : محمد علی حریری جهرمی

تکراری اند مثل همیشه دقیقه ها


دیگر کسی به فکر درختان باغ نیست

یا در پی زدودن اندوه تاق نیست



باور کنید پنجره ها را شکسته اند

انگار سال هاست کسی در اتاق نیست



بادی شدید می وزد و زوزه می کشد

سرما نفوذ کرده مجال فراغ نیست



آلوده می کند همه جا را هوای غم

در آسمان بجز فوران کلاغ نیست



دزدیده اند سیب درختان باغ را . . .

این دزدی بزرگ که در حد ِ زاغ نیست



تکراری اند مثل همیشه دقیقه ها

در روزنامه ها خبری داغ ِداغ نیست



باید پناه برد به خانه ولی چه سود . . .

وقتی فروغ آتش ِ گرم ِاجاق نیست



شبها صدای سرفه ی اندوهبار باغ

از دوردست می رسد و چلچراغ نیست . . .



تا چشم روشنی بدهد که طلوع صبح

همراه با زبانه ی درد ِفراق نیست




سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)

گفتم خدایا...

گفتم : خدایا از همه دلگیرم                        گفت : حتی از من

گفتم : خدایا دلم را ربودنند                         گفت : پیش از من 

گفتم : خدایا چقدر دوری                           گفت تو یا من 

گفتم : خدایا تنها ترینم                              گفت : پس من 

گفتم : خدایا کمک خواستم                        گفت : از غیر من 

 گفتم : خدایا دوستت دارم                         گفت : بیش از من 

 گفتم : خدایا اینقدر نگو من                         گفت : من تو ام تو من . . .

آقا وسط هفته بیا تک نفره

شوریده نوشته ام و بی تفصیل است

آهنگ ِ نوشته ای که بی ترتیل است



آقا تو ببخش با صراحت گفتم

این لهجه شبیه لهجه ی هابیل است



باید وسط ِ هفته بیایی آقا

دیریست که جمعه های ما تعطیل است



خوابیم و یا مصلحتی خواب آلود

کو ؟سیصد و سیزده نفر در ایل است ؟



در قرنِ یخی و قرن ِ چت ، اینترنت

نسلی که به جا مانده، از آن قابیل است



آقا وسط ِ هفته بیا ، تک نفره

چشم من و ما فقط به این تعجیل است




اکرم بهرامچی

خشكساليست ولي ، تو فراوان بنويس

پاي تكبير درخت، رقص باران بنويس

و اکر چتري نيست ، كمي آسان بنويس



سجده ی قامت برگ ، ریشه در رقصِ ِ قنوت

شاخه در حال ِ ركوع ، مشق ايمان بنويس




از فلوتي كه خدا، مي نوازد آرام

روي نت های قنوت ، درس انسان بنويس




كوچه را دور بزن ، كوچه ها منحني اند

فرم ِ این حادثه را ، شکل ِ میدان بنويس



زنگ ِ فریاد سكوت ، در هوا پيچيده ست

گوش كن همهمه را ، كمي از آن بنويس




فصل ناهنجاريست ، فصل بی برکی ِ باغ

خشكساليست ولي ، تو فراوان بنويس




اکرم بهرامچی