در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد
گفتند دیگر نیست ، جز این دفتر ِ زرد
این دست خط ِ مانده از پرواز ِ یک مرد
در پرسه های مرز، هنگام ِ تجسس
در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد
با دست خط کهنه ای از خط گذشته
آنسوی مین ها بود ، پشت ِ بوته ای زرد
بوی عجیب ِ شیمیایی داشت انگار
دفتر زبانش بسته بود و سرفه می کرد
تک سرفه ها وقتی ورق می خورد در باد
صدها غزل پر می کشیدند آه برگرد
حتی پلاکی ، استخوانی نیست ، اما
دفتر نشانی بود ، از ایام ِ نامرد
تنها نشانش یک ورق قرآن ِ کوچک
در لای دفتر مانده یک هم رزم، همدرد
یک قطعه عکس ِ کهنه و بی رنگ مانده
پر از گلایه ، چشمهایی خسته و سرد
پر از سکوت اما پر از فریاد ها بود
این دفتر ِآواره ی غمگین و شبگرد
در پرسه های مرز ، هنگام ِ تجسس
در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد . . .
اکرم بهرامچی
این دست خط ِ مانده از پرواز ِ یک مرد
در پرسه های مرز، هنگام ِ تجسس
در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد
با دست خط کهنه ای از خط گذشته
آنسوی مین ها بود ، پشت ِ بوته ای زرد
بوی عجیب ِ شیمیایی داشت انگار
دفتر زبانش بسته بود و سرفه می کرد
تک سرفه ها وقتی ورق می خورد در باد
صدها غزل پر می کشیدند آه برگرد
حتی پلاکی ، استخوانی نیست ، اما
دفتر نشانی بود ، از ایام ِ نامرد
تنها نشانش یک ورق قرآن ِ کوچک
در لای دفتر مانده یک هم رزم، همدرد
یک قطعه عکس ِ کهنه و بی رنگ مانده
پر از گلایه ، چشمهایی خسته و سرد
پر از سکوت اما پر از فریاد ها بود
این دفتر ِآواره ی غمگین و شبگرد
در پرسه های مرز ، هنگام ِ تجسس
در خاکریزی ، در جنوب ِ غربی ِ درد . . .
اکرم بهرامچی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 23:52 توسط a_r
|