شور و شوقی تازه در چشم ترم پیدا نشد

شور و شوقی تازه در چشم ترم پیدا نشد 

مو به مو گشتم ولی بال و پرم پیدا نشد 



شانه بر دیوار دارم تکیه گاهم سنگ سخت . . .

ساقه ی نیلوفری دور و برم پیدا نشد 



سوختم از بیخ و بن ، آتش گرفتم از درون 

جستجو کردم خودم را پیکرم پیدا نشد 



کودک احساس من نابود شد ، برباد رفت 

در غریبی سوختم خاکسترم پیدا نشد 



شب تراوش کرده در افکار سیلی خورده ام 

طرحی از لبخند میخک در سرم پیدا نشد 



زخم زهرآلوده ای افتاده بر اندام من 

سایه ای از هیچ کس در بسترم پیدا نشد 



تا کجا باید به دنبال بهار آواره بود . . .

قحط سالی آمده نیلوفرم پیدا نشد 



وای بر من ، داد از شب ، وای بر این روزگار

عمر رفت و روزهای بهترم پیدا نشد 



جستجوهای تو بیهودست هر شب ای پلنگ . . .

عکس مهتابی دورن ساغرم پیدا نشد . . .




سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)

تو را از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ

تو را از دور می بوسم به چشمی تر خداحافظ

مرا باور نکردی می روم دیگر خداحافظ



میان های های گریه گفتم دوستت دارم

از این دنیا گذشتم ای ز جان بهتر خداحافظ



برای آنکه دردم کم شود از من نهان گشتی

ولی با رفتنت شد دردم افزون تر خداحافظ *



تو گرم مهربانی ها شدی آری نمی دانی

به آتش می کشد من را هنوز آذر خداحافظ 



مرا لایق ندیدی تا بپرسی حال و روزم را

برو با دیگران ای بی وفا دلبر خداحافظ



تنم می سوزد از تب سالها اینگونه خوابیدم

در آغوش غمت با دیدگانی تر خداحافظ



به محض آنکه چشمم روی هم آید تو را بینم

نمی دانی چه دارم می کشم یکسر خداحافظ



سکوتم بغض بی حدیست جاری تا به روز حشر

سکوتت جور پنهانیست ای دختر خداحافظ



صدای در شنیدم باز کردم غصه ای نو بود

به خواری گشته ام بازیچه ی این در خداحافظ



به محض آنکه گفتم می روم با خنده ای گفتی

برو هر جا که می خواهد دلت بهتر خداحافظ




احسان اکابری

دید مجنون دختری مست و ملنگ

دید مجنون دختری مست و ملنگ
در خیابان با جوانانی مشنگ

خوب دقت کرد در سیمای او
دید آن دختر بُود لیلای او


با دلی پردرد گفتا این چنین
حرف ها دارم بیا (پیشم بشین)

من شنیدم تازگی چت می کنی
با جوانی اهل تربت می کنی

نامه های عاشقانه می دهی
با ایمیل از ( توی) خانه می دهی

عصرها اطراف میدان ونک
می پلاسی با جوانان ونک

موی صاف خود مجعد می کنی
با رپی ها رفت و آمد می کنی

بینی خود را نمودی چون مویز
جای لطفاً نیز می گویی (پلیز)

خرمن مو را چرا آتش زدی؟
زیر ابرو را چرا آتش زدی؟

چشم قیس عامری روشن شده
دختری چون تو مثال زن شده

دامن چین چین گلدارت چه شد؟
صورت همچون گل ِ نارت چه شد؟

ابروی همچون هلالت هم پرید؟
آن دل صاف و زلالت هم پرید؟

قلب تو چون آینه شفاف بود
کی در آن یک ذرّه ( شین و کاف) بود

دیگر آن لیلای سابق نیستی
مثل سابق صاف و عاشق نیستی

قبلنا عشق تو صاف و ساده بود
مهر مجنون در دلت افتاده بود

تو مرا بهر خودم می خواستی
طعنه ها کی می زدی از کاستی؟

زهرماری هم که گویا خورده ای
آبروی هرچه دختر برده ای

رو به مجنون کرد لیلا گفت : هان
سورۀ یاسین درِ‌ ِگوشم نخوان

تو چه داری تا شوم من چاکرت؟
مثل قبلن ها شوم اسپانسرت ؟

خانه داری ؟ نه ، اتول ؟ نه ، پس بمیر
یا برو دیوانه ای دیگر بگیر

ریش و پشم تو رسیده روی ناف
هستی از عقل و درایت هم معاف

آن طرف اما جوان و خوشگل است
بچه پولدار است گرچه که ول است

او سمندی زیر پا دارد ولی
تو به زحمت صاحب اسب شـَلی

خانه ات دشت و بیابان خداست
خانۀ او لااقل آن بالاهاست

با چنین اوضاع و احوالت یقین
خوشه ات یک می شود ، حالا ببین

او ولی با این همه پول و پله
خوشۀ سه می شود سویش یله

گرچه راحت هست از درک و شعور
پول می ریزد به پای من چه جور

عشق بی مایه فطیر است ای بشر
گرچه باشی همچو یک قرص قمر

عاشق بی پول می خواهم چکار
هی نگو عشقم ، عزیزم ، زهر مار

راست می گویند، تو دیوانه ای
با اصول عاشقی بیگانه ای

این همه اشعار می گویی که چه؟
دربیابان راه می پویی که چه؟

بازگرد امروز سوی کوه و دشت
دورۀ عشاق تاریخی گذشت

تازه شیرین هم سر ِ عقل آمده
قید فرهاد جـُلمبر! را زده

یا همین عذار شده شکل گوگوش
کرده از سرتا نوک پایش روتوش

با جوانان رپی دم خور شده
نان وامق کاملاً آجر شده

ویس هم داده به رامین این پیام
بین ما هرچه که بوده شد تمام

پس ببین مجنون شده دنیا عوض
راه تهرن را نکن هرروزه گز

اکس پارتی کرده ما را هوشیار
گرچه بعدش می شود آدم خمار

بیخیال من برو کشکت بساب
چون مرا هرگز نمی بینی به خواب

گفت با «جاوید» مجنون این چنین:
حال و روز لیلی ما را ببین

بشکند این «‌ دست شور بی نمک»
کرده ما را دختر قرتی اَنک

حال که قرتی شده لیلای من
نیست دیگر عاشق و شیدای من

می روم من هم پی ( کیسی ) دگر
تا رود از کله ام عشقش به در

فکر کرده تحفه اش آورده است
یا که قیس عامری یک برده است

آی آقای نظامی شد تمام
قصۀ لیلی و مجنون ، والسلام

خط بزن شعری که در کردی زما
چون شده لیلای شعرت بی وفا

یا ضامن آهو


دلم را زیر و رو کن با نگاهت مثل آهو ها 

دلم می خواهد امشب پر شوم از عطر شب بو ها 



غریبی می کنم آقا بدور از صحن و ایوانت 

شبیه مرغ دور افتاده ای از برج و باروها 



دلم می گیرد از این زرق و برق چهره ی دنیا . . .

به سرعت دور باید شد حسابی از هیا هو ها 



ندارد طعم شیرینی عسلها بی تو آقا جان . . .

بریز از شهد ایوان ِ طلا جامی به کندوها



نمی دانم چگونه باید آمد پیشتان اینک . . .

دلم جا خورده یکباره ندارد بنیه زانوها



چگونه منطقی باشد ، قلم در محضرت آقا . . .

شکسته ، پیش و روتان منطق ِ خشک ِ ارسطوها 



غزل خوان و خرامان روبه درگاه شما امشب

شبیه موج می آیند فوجی از پرستو ها 



شکوفه می دهد گلهای چشم عاشقان تک تک . . . 

چه زیبا و سبک بالند اینجا دسته ی قوها . . .



دلم را می زنم من هم به دریای شما امشب

خودش آرام می آید نیازی نیست پاروها 



چه ساز دل نشینی می برد هوش از سر آدم 

گمانم عرش هشتم می زند بر طبل جاشوها 



من از آلام دنیا، تا ابد دیگر نمی ترسم . . .

رسیده عرش هشتم دل کنار نوش داروها . . .




سید مهدی نژادهاشمی (م- شوریده)

ماندن یا نماندن مساله این است


گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد

بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد 



می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی 

ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد



آماده بود از سر خود وا کند مرا 

قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد



من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم 

اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد 



اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت 

مختار بود و دست قضا را بهانه کرد 



گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . .

پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد 



می خواستم که سجده کنم در برابرش . . .

سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد 



می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست 

صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد 



او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . .

حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد



بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش 

قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد 




سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)


شد پرستار خری، کره‌خری بازیگوش

کوچک اما به زکاوت برتر از هر خرگوش



گفت با بز که طبیبا!. . . درد را می‌دانی

می‌شود نسخه‌ی او، بر من نادان خوانی؟



بز که احساس بدی مثل جهالت می‌کرد

دست بر ریش‌کشان فکر دلالت می‌کرد



گفت این خر، ظاهرا کاه زیادی خورده!

من یقین دارم از این وضع به زودی مرده!



کره‌خر دید که بز، حرف گزافی زده است

از مرض هیچ نمی‌داند و لافی زده است



عرعری کرد و به او گفت که ای بزبز پیر

روزهاست کاه نداریم، به چه گردیده اسیر؟



بز، سرفه کنان گفت: «پس. . . غم خورده!

کاه در خانه نبوده، خودکشی، سم خورده!»



کره خر گفت بگو مزد تو آخر چند است

این طبابت، به ریشمندی تو پابند است



ریشمندان که هنر در کفشان ناپیداست

پی اندیشه برو، ریش که پشم پیداست!


. . .خر، بیا در بر رود، شسته و پاشویه شوی

بگذاری غم خود، کَنده از این مویه شوی



گرچه من کره‌خرم، لیک اندیشه کنم

ریش بر چهره ندارم. . . عقل را پیشه کنم



امیر مهدی راد (یار)