روزگاری است همه غصه و غم می خواهند

زلزله جنس تکان دادن بم می خواهند 



گرگ هستند لباس بُزِ ((گَر)) می پوشند 

به نفهمی زده خودرا جُلِ خر می پوشند



عشق را با لب و ابرو و بدن می سنجند 

شعرهارا به قشنگی ِ دهن می سنجند 



خب طبیعی است که اینجا همه حافظ باشند 

در غزل گفتن از چشم تو نافذ باشند 



عشق هایی که همه مثل نخ پوسید است 

چه کسی آخر از آن مهر و وفایی دید است 



عشق هایی که به یک نصف پیامک بند است 

مایه ی درد سر و عاقبتش هم خند است 



عرعر از ته دل مثل الاغی سر مست 

خنده ی تیر ه تر از جنس کلاغی سر مست 



صبح زودی من از این شهر شما خواهم رفت 

با دل خون خود از دست خدا ، خواهم رفت 



می روم سر به بیابان بگذارم هرچند 

دل من مانده در اندوه حسابی در بند 



می روم جرعه بنوشم کمکی مست کنم 

می روم مست کنان، آنچه نبایست کنم 



بی خیال همه ی آدم و عالم بشوم 

یا نه یکبار همانند تو آدم بشوم 



آنقدر مست کنم. . . مست کنم. . . مست کنم 

گور بابای همه ،آنچه نبایست کنم 



بروی پیش خدا، باز شکایت بکنی 

از من و مستی بسیار حکایت بکنی 



گفته بودم که من از شهر شما خواهم رفت 

با دل خون خود از دست خدا خواهم رفت 



خواستم در بروم کوزه به دستانم بود 

هوس می زدن و راه بیابانم بود 



محتسب راه گرفت و دل من را خون کرد 

هوس می زدن از سینه ی من بیرون کرد 



ناگهان سنگ زده و کوزه ی می را بشکست 

گفت بی دین به کجا عزم سفر داری مست 



گفتم امروز مرا گر تو مراعات کنی 

بهتر از اینکه نود سال مناجات کنی 



گفت کافر سخن کفر نگو بی پروا 

بر حذر باش تو از آتش روز عقبا 



محتسب تاب نیاورد و سرم را بشکست 

بد تر از آن دلک ِ در به درم را بشکست 



بر زمین خوردم و انگار که بیهوش شدم 

یا نه از باده ی لبریز تو مدهوش شدم 



رفتم آنجا که همه مست تر از من بودند 

فارغ از دبدبه و کبکبه ی تن بودند 



تا نفس بود حسابی می و باده خوردم 

آخرش حرف دل خویش نگفته. . . مردم . . .


سید مهدی نژاد هاشمی(شوریده)