دارند سینه بر در و دیوار می زنند 

گنجشکهای خسته تو را جار می زنند 



دیریست رنگ و روی درختان پریده است 

بی مایگان تبر به سپیدار می زنند 



خطی به روی نام اقاقی کشیده و . . .

حتی به روی پنجره افسار می زنند



حالا شناسنامه ی من درد می کند 

می نالم و دوباره به من خار می زنند 



می نالم از دل خودم و خارهای پست . . .

آنها که زخم و طعنه ی بسیار می زنند 



اینگونه است که نفسم درد می کند . . .

انگار جسم و روح مرا دار می زنند 



آقا. . . بیا که آینه های شکسته دل . . .

بی شک بدون روی تو زنگار می زنند 



سید مهدی نژادهاشمی (م.شوریده)