آقا سری به سایه ی ما هم نمی زنی 

دلها که سوختند و ندارند مأمنی 



چشم انتظار ، بی تو سراپا تمام اشک

بنشسته اند جمع گدایان الکنی



قحطی ِ عشق، سر زده بر آسمان ، بیا

تا گنج التفات تو ما را کند غنی



ما خسته ایم و خسته تر از ما تویی ، چرا

دل از عذاب ِ غیبت کبری نمی کَنی ؟



دیگر نکن بهانه که آلوده دامنم

بی تو چگونه جان دهد آلوده دامنی ؟



گرگان یأس ، زندگی ام را دریده اند

از من اثر نمانده بجز پاره پیرهنی



با اینهمه ، به لطف تو،من دل خوشم که باز

پاسخ دهی به اوج تمنای چون منی




مرضیه خدیر