دل از عذاب غیبت کبری نمی کنی
آقا سری به سایه ی ما هم نمی زنی
دلها که سوختند و ندارند مأمنی
چشم انتظار ، بی تو سراپا تمام اشک
بنشسته اند جمع گدایان الکنی
قحطی ِ عشق، سر زده بر آسمان ، بیا
تا گنج التفات تو ما را کند غنی
ما خسته ایم و خسته تر از ما تویی ، چرا
دل از عذاب ِ غیبت کبری نمی کَنی ؟
دیگر نکن بهانه که آلوده دامنم
بی تو چگونه جان دهد آلوده دامنی ؟
گرگان یأس ، زندگی ام را دریده اند
از من اثر نمانده بجز پاره پیرهنی
با اینهمه ، به لطف تو،من دل خوشم که باز
پاسخ دهی به اوج تمنای چون منی
مرضیه خدیر
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 15:21 توسط a_r
|