عمرم گذشت و وصلت ياري نيافتم
عمرم گذشت و وصلت ياري نيافتم
اشكم چكيد و چشم خماري نيافتم
عاشق شدم ولي زبي مهري رقيب
جزغم که با من است نگاری نیافتم
زان آب آتشين كه بوِدكام دل كنون
جز تنگناي غم مفر فراري نيافتم
افسوس مي خورم كه طاقت اين دل تمام شد
شامم چو گشت سيه باز قراري نيافتم
با من بگو قراردل كنون گر ميسر است
گشتم خزان در گهت اي يار و دياري نيافتم!
مژگان مرادي
اشكم چكيد و چشم خماري نيافتم
عاشق شدم ولي زبي مهري رقيب
جزغم که با من است نگاری نیافتم
زان آب آتشين كه بوِدكام دل كنون
جز تنگناي غم مفر فراري نيافتم
افسوس مي خورم كه طاقت اين دل تمام شد
شامم چو گشت سيه باز قراري نيافتم
با من بگو قراردل كنون گر ميسر است
گشتم خزان در گهت اي يار و دياري نيافتم!
مژگان مرادي
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 21:32 توسط a_r
|